
خیلی وقت بود آسمان داشته هایش را از اهل زمین دریغ می کرد اما وقتی اولین قطرات رحمت خداوندی کرده های ناشیانه ما را از زمین طاهره طهور می شست بوی استغفار دیوانه ام کرده بود .
از شما چه پنهان بوی خاک باران دیده، چنان مستم می کند که بعضا حس می کنم استشمام آن برایم حرمت دارد !!
نه اینکه اهل دل باشم، بلکه یحتمل بخاطر این است که از گِلم و بوی خاک تداعی خلقت می کند برایم !!
یاد باد آنزمان که خاک، از پس امتزاج با آب ، چشم به راه نفحه الهی بود تا نام انسان گیرم و طریق نسیان و الا انسان را به این حرفها چه کار !
این مقدمه طولانی را گفتم تا به اینجای سخن رسم که همه شما در دو کوهه ندای فطرت را خواهید شنید !
برمی گردم به سالهای دفاع مقدس همان زمانی که فقط آب زدن و جارو کشیدن پیر زنان محل و صدای آژیر خطر و با نوای کاروان آهنگران را به یاد دارم !
شنیده بودیم آب پاشیدن و جارو کشیدن کوچه، کنایه از آمدن مسافری است و هرکه عزیزی سفر کرده دارد اینکار را به امید بازگشت آن عزیز می کند !
وقتی آب بر آستانه دل خود پاشی بوی خاک مست ات می کند تا بدانی خاک بودی و خاک هستی و خاک خواهی بود و این ندای فطرت است ، ندایی که دوری هر عزیزی را برایت آسان می کند و مدام در گوش ات نجوا می کند که نحن اقرب الیه من حبل الورید …
شهدا رسولانی بودند که آامدند تا پس از 15 قرن بگویند می شود با فطرت خود آشتی کرد , فطرتی که عدالتخواهی ، خداجویی، کمال طلبی و... خصیصه آنست و سید همه اینها ایصال به مطلوب است مطلوبی که گاه اورا مصلوب تعابیر ندانسته مان می کنیم و مگر جز اینست که شهادت نزدیکترین راه برای رسیدن به مطلوب است !

سال 86 بخاطر مشکلاتی که برای یکی از رانندگان کاروان افتاد نیمه شب به دوکوهه رسیدیم از قضای روزگار برق پادگان هم خاموش بود و ما به مدد چراغ قوه هایی که احتیاطا برداشته بودیم بچه ها را اسکان دادیم !!
قطره ای آب برای نوشیدن نبود و ازطرفی عطش دیدار شهدا و از سویی لبهای تشنه ، امان کاروان تشنه لب را بریده بود .
به بچه های کمیته پشتیبانی گفتم شما شام را بدهید من می روم دنبال آب شیرین .
به محض رسیدن به پادگان رانندگان شام خورده و خوابیده بودند و درب اتوبوس ها قفل بود .
من به اتفاق چندتا از بچه ها در دل تاریک شب به مدد شهدا بعد از کلی کلنجار رفتن با رانندگان اتوبوس ها کلمن ها را گرفتیم و سرگردان در پادگان خود را به هر جایی می زدیم که شاید آب شیرین پیدا کنیم .
باران جنوب را کسانی که دیده اند می دانند یعنی چه ؟!
یکباره باران سختی باریدن گرفت و من که بوی باران توان حرکت را از من گرفته بود دیوانه وار در وسط محوطه خاکی زیر باران 4 زانو نشستم!!
بچه ها خندیدند و به شوخی گفتند : فلانی چی شد نصف شب انفجاری هم که نشده موجی شدی ؟!
گفتم کاش می دانستید چه حالی دارم وگرنه طعنه نمی زدید!
اندکی که با عطر خاک دم گرفتم چند قدم آنطرف تر منبع آبی یافتیم به زلالی زمزم و به گوارایی تسنیم ،کلمن ها را پر کردیم و بر گشتیم .
ساعت 3 صبح بود تقریبا همه خواب بودند و ما هم که فقط پبرهنی به تن داشتیم خیس باران به خوابگاه رسیدیم .
آنهایی که بیدار بودند، دوباره سیراب شدند. یکبار با نوای سبوح قدوس رب الملائکه والروح و این بار با جرعه ای از آب شیرین در نیمه شب دوکوهه !
دوکوهه بوی فطرت می دهد و خیلی ها از آنجا عروج را آغاز کرده اند .
تمام دیوارهای این پادگان رنگ سادگی دارد و همه راهروهای آن عطر عبور می دهد و وقتی وارد اتاق های آن می شوی چارچوب درهای بی لنگه اش ادخلوها بسلام امنین زمزمه می کنند .
یادمان باشد دوکوهه مدخل بهشت است و لیل، لیلی مجنونی است که فاصله مسجد الحرام تا اقصی را در میان تحجدی عاشقانه ارزانی اش کرده .
اگر دوکوهه جای خواب است ...
پس دنیا مکان آسایش است !!!
جای تو باشم شب دوکوهه را با خواب خراب نمی کنم !!!