حرفای درگوشی امیرعلی ، پسرم !
من چیز زیادی از این زندگی نمی دونم ولی تو این چند روزی که پیش شما هستم این فهمیدم که آدما خوب هستن و می تونن، خیلی خیلی هم خوب باشن .
می تونن از خوشحالی اطرافیانشون اونقدر خوشحال بشن که اشک از چشماشون جاری بشه؛ این وقتی فهمیدم که بابام داشت توی بیمارستان من بوس میکرد ومامانم ما دوتا رو تماشا میکرد و گریه میکرد یا وقتی حاج بابام اتاقم دید گریه کرد . اونموقع بود که فهمیدم، بزرگ ترها وقتی خوشحال میشن گریه می کنن، برخلاف من که وقتی گشنه ام میشه یا بارون میاد توی پوشکم گریه میکنم !!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم تیر ۱۳۹۰ ساعت 10:12 توسط محمدنادری
|
ریگستان